حمد الله مستوفى قزوينى

112

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

به قدر كفافش از آن هركسى * برد ، زآن نجويد فزونى بسى » بپرسيد : « قاضى كدام از شُما ؟ » * بگفتند : « قاضى نداريم ما كه قاضى در آنجاى بايد به كار « 1 » * كه ز انصاف يابند مردم گذار » 2325 بپرسيد ك « ين لحظه احوال چيست ؟ * كه جمعى بخنديد و جمعى گريست » بگفتند ك « آن خنده‌مان بود از آن * يكى مُرد بر دين حق اين زمان بر آن است گريه دگر يك بزاد * ندانيم دينش بداد ار نداد بپرسيد : « هنگام حاجت به چيز * ترازو بود در ميان و قفيز ؟ » بگفتند : « نى ، ما از اين فارغيم * نه از كس ستانيم ، نه با كس دهيم » 2330 بپرسيد : « دارد كسى چارپا ؟ * كه حاصل شود زآن معاشى ورا ؟ » بگفتند : « باشد فراوان رمه * ولى همچو غلّه ميان همه جدايى نجويد ز هم كس در آن * فزونى نخواهند بر ديگران » دعا كردشان سيّد نامدار * چو بودند در جملگى راستكار به خوبى از آن ديه اندر گُذشت * به يأجوج و مأجوج از او برگذشت 2335 گُروهى سپه ديد بيش از شمار * همه بدنهاد و همه نابكار تو گفتى سراسر ز افعال زشت * پديد آمد آن قوم بد را سرشت ز نيكوخصالى سراسر برى * گرفتار در سدّ اسكندرى پناهيد از ايشان به حقّ مصطفى * كه دارد نگاه امّتان ورا پس آنگاه از آنجا به مكّه كشيد * سوى خانهء امّ هانى رسيد 2340 بُدش همچنان گرم آن خوابگاه * زمانى بخفت آن رسُول إله * چو پيراهن شب به دست سحر * فلك كرد از شخص گيتى به در برآمد به پا سيّد نامدار * به كار پرستش برآراست كار وضو كرد و آمد ز روىِ نياز * بكردند با او جماعت نُماز پس آنگاه احوال معراج باز * همىگفت سيّد ز هرگونه راز 2345 نكردند كفّار باور از او * به هرگونه كردند از آن جست‌وجو از او هرچه جُستند گفتى تمام * بر او گِرد شد زين سخن خاص و عام

--> ( 1 ) ( ب 2324 ) . در اصل : نايد به كار .